!درد نادیدن

... بگذار شب برود

فال امشب

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

 

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

.........................................................................................................

باز آ که توبه کردیم از گفته و شنیده !

مست و خراب ....آخ

 

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

ذهن تمام آینه ها را شستم

و بعد

روی تن دیوارهای اتاقم

دارشان زدم !

اما چشم هایت

-همان هایی که همیشه بوی خداحافظی می داد-

هم چنان فریاد می زد !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

گاهی منتظر شنیدن حرفایی هستی که نمی شنوی !

بعد حاضری خودتو کوچیک کنی و تو اون حرف و بزنی ... مثلا دوستت دارم یا دلم برات تنگ می شه ... حالا می خواد طرفت همسرت باشه ، دوستت باشه یا یکی از اعضای خانواده!

اونوقت می دونی بدترش چیه ؟ اینکه خیلی خونسرد برگرده در جوابت بگه : منم !!!

فقط همین !!!

واقعا فقط همین ؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

قالب وبلاگم رو بعد از مدت ها تغییر دادم به خاطر مهتاب !!

گفت دیگه حالش داره از اون قالب سیاه بهم می خوره !!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

می بینی

در کویر یأس

هنوز

شرشر قطره های بوس

از چشم هایمان جاریست !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

حس فقدان ...

 حتی اگر هم نخواهم می آید گهگداری سراغم انگار .... انگار دلش برایم تنگ می شود ...

دارد کم کم می شود یک سال که تو نیستی و من تنهای تنهای تنها

آه ... خواهرکم

 

 

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

 نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم

 

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می زدم

 

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست 

 بازش ز طره تو به مضراب می زدم

 

روی نگار در نظرم جلوه می نمود 

 وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

 

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ 

 فالی به چشم و گوش در این باب می زدم

 

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی خواب می زدم

 

ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت

می گفتم این سرود و می ناب می زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

راس ساعت بیست و چهار دیشب

در حالیکه عقربه ثانیه شمار

هن و هن کنان

خودش را به محل قرار رساند

تو بی صدا

به ذهن خواب من دویدی !

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلهدار

ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

××××

فال امشبم ... حالم خیلی خوشه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

خاطرت هست ؟

شبی ، من

در همین کوچه های سر به زیر

خدا را گریه کردم ؟!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

من هر روز

جان کندن خورشید را به نظاره می نشینم

در زندان خودساخته ای که

تنها یک  پنجره

به سمت تو دارد !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

دیشب داشتم خواب خدا رو می دیدم

همون شکلی که تو ذهن بچگی هام بود

شبیه گنبد آبی مسجد جامع !

روح الله می گفت خدا تو ذهن بچگی های اون یه آخوند عمامه سفید لاغر و عینکی و بالدار بوده که بالاسر دنیا وایستاده !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

در زمستان تنهایی ات

فصل ها را با تو قدم زدم ...

***

نفرت و محبت و دلتنگی ... هیچ دلی دچار مبادا !!

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

شب دیدار

تاریکی و دلت

قانون جاذبه

***

از چشم هایم افتادی !

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

کاش می شد گذشته را دفن کرد با تمام آدم ها و متعلقاتش ...

این جا هیچ کس شبیه تنهایی های من نیست !

****

پ.ن :

اون بالایی حس و حال لحظه ای بود که اومد و داره می ره اگه خدا بخواد ، شعر نبود ! اما بزرگواری لطف کرد از توش برام یه شعر درآورد :

کاش می شد گذشته را گم کرد

با تمام آدم ها

اینجا

چیزی شبیه تنهایی یگانه من نیست !

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

امشب یکی از شاگردانم این جمله از شریعتی را برایم sms کرد :

" خدایا کمکم کن اگر روزی، جایی، چیزی شکستم، آن دل نباشد ... "

****

خدایا کمکم کن !

××××××

 این هم از فال امشبم :

 

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد

رقیب آزار هافرمود و جای آشتی نگذاشت 

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت وآن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب مارا به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم 

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد 

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی 

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد  

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ 

که زخم تیغ دلدار است ورنگ خون نخواهد شد

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

چشمام پر از خوابه . دلم پر از دلتنگی ....

فرامرز اصلانی می خونه :

اگه یه روز بری سفر

بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها می شم

دوباره باز تنها می شم

به شب می گم پیشم بمونه

به باد می گم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری

چرا میری تنهام می ذاری ؟!

....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()


Design By : Pichak