!درد نادیدن

... بگذار شب برود

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

"دلم می خواهد

در همان عالم دوستیمان

از من بپرسی

چرا توی این گرما

چادر سر می کنی ؟!

این روسری قواره بزرگ را

به چه منظور!

نه، واقعا !!، به چه منظور

شش دور ، دور سرت می پیچی؟!!

اصلا این کارها که چه!

بین این همه آدم ،

کی تورا نگاه می کند؟!!

ببین من چقدر آزادم

و چه راحت ترم؟

 

آنوقت من

در چشمانت نگاه کنم

لبخندی بزنم

و با تمام آرامشم

برایت همه ی آن فلسفه ای را بگویم

که زیاد نیست !

اما بزرگ است....

 

دلم می خواهد

تو از من بپرسی

و من از ته دل بگویم

که این سختی ها را دوست دارم!

به این دلیل و آن دلیل!

 

بعد تو

یا بخندی،

لب برچینی ،

و بگویی که بروم کاسه کوزه ام را جمع کنم! ،

و یا

خیره شوی در چشمانم

لحظه ای فکر کنی ،

و بگویی شاید !

شاید همین باشد ، که تو می گویی....

 

می دانی؟

من هم آن خندیدنت به ریش سفیدم را دوست تر دارم،

و هم آن لحظه ای اندیشیدنت را!

دوست تر دارم از اینکه

تو را

به زور

در پوششی کنند،

که عشق من است و

نفرت تو!

 

من آن شاید حاصل از اندیشه را

بسیار بیشتر می پسندم از این باید های از سرِ جبر!

 

می دانی ....

من هم عاصی شده ام به خدا!!

 

می دانی؟

محجبه ام!

اما از اجبار تو به داشتن حجاب،

بیزار....."

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

فکر می کنم یکی از معدود اخلاق های خوبی که دارم اینه که سعی می کنم وقتی تو شرایطی گند می زنم بعد مدت کوتاهی خودم رو جمع و جور کنم و بیفتم رو روال ...

پ . ن :

روز زن خجسته

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

بعضی وقت ها توی کارهایی که می خوای انجام بدی نیاز به حمایت و تایید بعضی ها داری ! وقتی این تایید رو ازت دریغ می کنن احساس ناامیدی خفه کننده ای بهت دست می ده !

الان یه همچین حالی دارم !

پ.ن :

گوشیم رو چند روزی خاموش می کنم! حوصله هیچ کس رو ندارم ...

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

چند تن از نویسنده های کتب ضاله سال 90 که اسامیشون به نهادهای دولتی ابلاغ شد :

ماشاءالله آجودانی

سیروس شمیسا

عبدالکریم سروش

پائولو کوئیلو

هما سرشار

صادق هدایت

مسعود بهنود

و ....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

امروز اولین سالی بود که در جشن روز معلم شرکت کردم . تمام معلم های منطقه حضور داشتند ! حتی بازنشسته ها !

حوصله مراسم و تشریفات ظاهرسازی شده اش رو اصلا نداشتم . احساس کسالت بهم دست داده بود . هندزفری گذاشته بودم و نامجو گوش می دادم که موبایلم زنگ زد . یکی از دوستان بود که برای هفته دیگه من رو به عروسیش دعوت کرد !

رنگ و بوی مراسم از جنس همون برنامه های مزخرفی بود که تلویزیونمون امروز به خورد ملت داد ! اینکه معلم عاشق است و معلمی عشق ... اینکه معلم ها دانش آموزان رو درست مثل بچه های خودشون می دونند و قص علی هذا ... معلم چهارم ابتداییم رو هم دیدم . تمام حس بدآمدی که نسبت بهش در دوران کودکی داشتم با دیدنش بهم منتقل شد و کدورت خاطری حاصل گشت !

زمان صرف غذا خانومی اومد و روبه روی من نشست که برام اصلا آشنا نبود . دیدم مامانم - که ایشون هم جزو معلم های بازنشسته بود- داره به گرمی باهاش سلام و علیک می کنه . وقتی دید من بی تفاوت فقط دارم نگاه می کنم بهم گفت : ساجده می دونی کیه ؟ خانم خواجه ای !

نمی تونم اصلا حسی رو که توی اون لحظه بهم دست داد رو بنویسم . حتی همین الان هم اشک توی چشم هام جمع شده . خانم خواجه ای معلم اول ابتداییم ... تنها معلمی که توی دوران ابتدایی از عمق وجودم دوستش داشتم . خانم خواجه ای توی ذهن من هنوز همون معلم مهربون با مانتوی بلند آبی مونده بود به همون جوونی ! برای همین شاید نتونستم بشناسمش . گذر زمان همه چیز رو برای اون هم تغییر داده بود !

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ... همدیگرو بغل کردیم و شروع کردم به گریه کردن . اون هم گریه کرد . می گفت که کارت تبریک های من رو که روز معلم و برای عید بهش داده بودم رو نگه داشته . چیزی یادم نمی یومد ... اما اون خوب یادش بود !

حدود دو هفته پیش استاد توی صحبت هاش خندید و گفت بچه ها فکر می کنند برای استادها/معلم ها مهم هستند ! منظورش این بود که نیستند . حس خوبی این یک جمله بهم نداد به خاطر اون طرز تفکری که من بهش اعتقاد دارم . با خودم گفتم همه معلم ها همین اند و بیچاره بچه ها !

امروز مطمئن شدم که این یه حس مشترک بین این قشر زحمت کش ! نیست . هنوز هستند معلم های عاشقی که عشق ورزیدن رو خوب بلدند !

خانم خواجه ای - خانم موسوی - خانم فاضلی ( خواهرم) -خانم خطیب - خانم یوسفی - استاد

معلم های تاثیرگذار زندگی من بودند که می دونم همیشه دوستشون خواهم داشت و تو بهترین جای ذهن من جا دارند !

 روزشون مبارک ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

من

کلمه ای هستم از آسمان خدا

تنها باش

روزی از همین روزها

بر قلبت

نازل خواهم شد !

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

آژیلوف !

نمی بینی که این زره سفیدی غیر انسانی اش را از دست داده و دیگر چیزی نیست جز جان پناهی که از پس آن می شود جنگید و ضربه را تحمل کرد !

***

آی گوردولو

ای روح سرگردان من

ارباب رفته است آسمان

از این پس

مهتری ابرها را خواهی کرد

آی برادامانت

دخترک دلخسته

این رنبو است که در تو جریان دارد

و آنچه تو می خواهی

ناآرامی خویش است

نه آرامش او

و آی توریسموند

جمعیت پرهیزگار پدرانت را

رها کن

سوفرونی

دیشب

بی وقفه در بهشت

منتظر تو بود !

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

از پس آن روز

که نمازهایت را قضا کردی

آیۀ چشمانم

مدام تکرار می شود !

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

به ذهن آفتاب رجوع می کنم

و آرامش را

بی انتها در آغوش می کشم

دیگر طوفان هم نمی تواند

ذهن روزگار را بیاشوبد !

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()

من

فراتر از آنم

و تو

فروتر از این ...

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط ساجده فاضلی نظرات ()


Design By : Pichak